admin

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارىه

من و خدا

سفر من و خدا با دوچرخه زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد. اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد. …

بیشتر بخوانید »

بالهایت را کجا جا گذاشته ای؟

انسان و پرنده

خدا انسان را دوبال و دو پا آفرید انسان و پرنده   پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی. پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب …

بیشتر بخوانید »

سوال هوشمندانه ی استاد

چهار دانشجو و استاد باهوش

چهار دانشجو و استاد زیرک چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند …

بیشتر بخوانید »

آرزوهای یک زن

آرزوهای یک زن

خانم ها خیلی باهوش هستند با خانم ها درگیر نشوید   خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد. …

بیشتر بخوانید »

وسوسه

وسوسه شیطان

دفعه ی آخر توجیه منطقی فقط داشت توی ذهنش محاسبه می کرد که توی این چند ثانیه ای که مدیرش توی دستشویی بود از کدوم سمت اتاق بره که سریعتر به کیف پولش که توی جیب کت آویزان شده اش بود برسه و کسی هم او رو نبینه؛ لذا به …

بیشتر بخوانید »

پنج دقیقه!

قدر عزیزانمون رو بدونیم

قدر عزیزانمون رو بدونیم نعمت بزرگ يعني پدر و مادر در يک پارک زني با يک مرد روي نيمکت نشسته بودند و به کودکاني که در حال بازي بودند نگاه مي کردند که در حال بازي بودند . زن رو به مرد کرد و گفت پسري که لباس ورزشي قرمز …

بیشتر بخوانید »

همه ما بازیگریم!

صادق باشید

خیلی از مردم بازیگران خوبی هستند صادق باشید   مرد هر روز دیر سر کار حاضر می‌شد، وقتی می‌گفتند: چرا دیر می‌آیی؟ جواب می‌داد: یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم! یک روز رئیس او را خواست …

بیشتر بخوانید »

زندگی شاد

زندگی شاد

تاجر آمریکایی و یک روستایی مکزیکی يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود! از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟ مكزيكى: مدت خيلى كمى! آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر …

بیشتر بخوانید »

نامه ی پیرزن

نامه ای به خدا

نامه ای به خدا و پستچی بیچاره يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در …

بیشتر بخوانید »

ساعت مچی

روز شانس

ساعت مچی بینوا روز شانس مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟ پیرمرد: معلومه که نه! – چرا آقا… مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟! – یه چیزایی کم میشه و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه – ولی آقا آخه …

بیشتر بخوانید »