نوشته های تازه

غوک و مار

غوک و مار

غوکی که کنار مار زندگی می کرد خوگري از عاشقي بتر بود گفت غوکي در جوار ماري وطن داشت هر گاه غوک بچه کردي مار بخوردي و غوک با پنج پا يک دوستي داشت. نزديک او رفت و گفت اي برادر تدبيري انديش که مرا خصمي قوي و دشمني مستولي …

بیشتر بخوانید »

طناب

اعتماد به خدا

ماجراجویی کوهنورد بی اعتمادی به خدا داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی ما جرا جویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها …

بیشتر بخوانید »

افزایش جمعیت گربه ها

منظم ترین بازاریاب جهان ” گربه “است تنها دلیل بقا و افزایش جمعیت گربه ها بازاریابی است. فرض کنید در محله شما دویست خانه وجود دارد ، و محله شما قلمرو زندگی پنج گربه است. فرض کنید که شما یک جوجه کوچولو برای فرزندتان خریده اید و آن جوجه را …

بیشتر بخوانید »

زنی به نام سوده همدانی

عدالت حضرت علی

حکایتی تکان دهنده از عدالت حضرت علی(ع) زنی به نام «سوده همدانی» از شیعیان امام بود، در جنگ صفین برای تشجیع(ترغیب شجاعتشان) سربازان و فرزندان دلاورش، اشعار حماسی می‌خواند، که سخت بر معاویه گران آمد و نام او را ثبت کرد. روزگار گذشت و امام علی علیه‌السلام به شهادت رسید، …

بیشتر بخوانید »

نشان لیاقت عشق

عشق و توجه

سردار عشق حکومت در دل ها حکومت در دل ها : فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. …

بیشتر بخوانید »

جواز بهشت

دروازه بهشت

دروازه بهشت برای ورود به بهشت روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به …

بیشتر بخوانید »

فرشته اي كوچك و زيبا!!

دختری که فرشته شد

دختری که فرشته شد در مطب دکتر در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد. دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.» در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، …

بیشتر بخوانید »

ارزش بلاها

ارزش بلاها

از آتش سوزی لابراتوار توماس ادیسون تا  اولین فونوگرافش   لابراتوار توماس ادیسون در دسامبر ۱۹۱۴ به طور کامل در اتش سوخت. با وجود اینکه خسارت وارده به ساختمان بیش از ۲ میلیون دلار بود ولی ساختمان تنها به مبلغ ۲۳۸۰۰۰ دلار بیمه شده بود زیرا از بتن ساخته شده بود …

بیشتر بخوانید »

خدا

خدا وجود دارد

خدا وجود دارد اما  کسی به او مراجعه نمی کند مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین انها در گرفت انها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا …

بیشتر بخوانید »

تابلوی رویاها

تابلوی رویاها

جان آساراف و تابلویی مخصوص رؤیاهایش در سال ۱۹۹۵، جان آساراف، تابلویی مخصوص رؤیاهایش تهیه کرد و آن را روی دیوار اتاق کارش در منزل نصب کرد. هر وقت شیئی مادی را می‌دید که آن را می‌خواست یا سفری که آرزویش را داشت، عکس آن را می‌گرفت و به این …

بیشتر بخوانید »

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارىه

من و خدا

سفر من و خدا با دوچرخه زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد. اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد. …

بیشتر بخوانید »

بالهایت را کجا جا گذاشته ای؟

انسان و پرنده

خدا انسان را دوبال و دو پا آفرید انسان و پرنده   پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی. پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب …

بیشتر بخوانید »

آرزوهای یک زن

آرزوهای یک زن

خانم ها خیلی باهوش هستند با خانم ها درگیر نشوید   خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد. …

بیشتر بخوانید »

وسوسه

وسوسه شیطان

دفعه ی آخر توجیه منطقی فقط داشت توی ذهنش محاسبه می کرد که توی این چند ثانیه ای که مدیرش توی دستشویی بود از کدوم سمت اتاق بره که سریعتر به کیف پولش که توی جیب کت آویزان شده اش بود برسه و کسی هم او رو نبینه؛ لذا به …

بیشتر بخوانید »

پنج دقیقه!

قدر عزیزانمون رو بدونیم

قدر عزیزانمون رو بدونیم نعمت بزرگ يعني پدر و مادر در يک پارک زني با يک مرد روي نيمکت نشسته بودند و به کودکاني که در حال بازي بودند نگاه مي کردند که در حال بازي بودند . زن رو به مرد کرد و گفت پسري که لباس ورزشي قرمز …

بیشتر بخوانید »